تبليغاتX
قلبهای عاشق
من از نهایت شب حرف میزنم....من از نهایت تاریکی..و از نهایت شب حرف میزنم

یکسال میگذره.....


زود از پیشمون رفت.....
 
 
پوران فرخزاد در مورد فروغ در کتاب (خواهرمن فروغ فرخزاد) نوشته است:


به عقیده من یک هنرمند باید در اوج بمیرد...

و پدربزرگ من هم یک شاعر..یک هنرمند..یک پدرمهربان.. و یک بیمارصبوربود که در

 اوج رفت...


8 تیر
1387
 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:0 توسط ..:: ...سپیده... ::..


به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در اینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می ایم می ایم می ایم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می ایم می ایم می ایم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

 

فروغ فرخزاد






لينك ثابت نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:20 توسط ..:: ...سپیده... ::..



نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره ه می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

 

فروغ فرخزاد

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:15 توسط ..:: ...سپیده... ::..


من پشیمان نیستم

من به این تسلیم می اندیشم


این تسلیم دردآلود

من صلیب سرنوشتم را

بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم

در خیابانهای سرد شب

جفتها پیوسته با تردید

یکدیگر را ترک می گویند

در خیابانهای سرد شب

جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست

من پشیمان نیستم

قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند

او مرا تکرار خواهد کرد

آه می بینی

که چگونه پوست من می درد از هم

که چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من

مایه می بندد

که چگونه خون

رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من

می کند آغاز ؟


من تو هستم ‚ تو


و کسی که دوست می دارد

و کسی که در درون خود

ناگهان پیوند گنگی باز می یابد

با هزاران چیز غربتبار نامعلوم

و تمام شهوت تند زمین هستم

که تمام آبها را میکشد در خویش

تا تمام دشتها را بارور سازد

گوش کن

به صدای دوردست من

در مه سنگین اوراد سحرگاهی


و مرا در سکت اینه ها بنگر




که چگونه باز با ته مانده های دستهایم


عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم

و دلم را خالکوبی می کنم

چون لکه ای خونین


بر سعادتهای معصومانه هستی

من پشیمان نیستم


از من ای محجوب من با یک من دیگر



که تو او را در خیابانهای سرد شب


با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت

گفتگو کن


و بیاد آور مرا در بوسه اندهگین او


بر خطوط مهربان زیر چشمانت


 

 

فروغ فرخزاد







لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:10 توسط ..:: ...سپیده... ::..

 





نامه های فوق را تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده اند نخوانید

اینها نامه های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی ...

کمی که فکر می کنیم .... کمی که مقایسه می کنیم می بینیم با حرفهایی که

امروزه در جامعه ی ما گفته می شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد

اصلا فرق ندارد ... بحث تلخ وشیرین مهریه در نامه های قبل از ازدواج ! که

پنداری قیمتی است برای انسانها ! دلتنگی هایی که از سوی پدران و مادران

برای فرزندان ایجاد می شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به

زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می شود !

 


محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامه های زندگی مشترک به

خوبی قابل حس است !

 


جامعه ی ما همچنان با نگرشی غلط سعی می کند به اینده حرکت کند ولی گویا

به عقب می رود ! تنها خواننده نباشیم ....!


 

 


 



نامه ی شماره 18

 

سه شنبه 8 اکتبر

 

پرویز نمی دانم چرا باز دارم برای تو نامه می نویسم . امروز

بعد از یک ماه کاغذ مامان آمد و از حال کامی با خبر شدم .

شاید من حق نداشته باشم که از او بپرسمم و او را مال خود

بدانم اما ایا می توانی منکر حس مادری من بشوی . پرویز

وقتی نقاشی هایی را که او برایم کشیده بود دیدم خیلی گریه

کردم . حالم خوب نیست . اینجا در تنهایی روز به روز روحیه ام

خراب تر می شود . به خصوص که نداشتن پول و آشفتگی

زندگی و در به دری بیشتر خردم کرده . سه ماه است کهاینجا

هستم اما به قدر سه سال درنظرم جلوه می کند . می خواهم

چشم هایم را روی هم بگذارم و خودم را در تهران و پیش

کامی ببینم تو مرا فراموش کردی به تو حق می دهم من

شایسته ی هیچ گونه محبت و ترحمی نیستم . من یک آدم بد

بختی هستم که روح سرگردانم هر لحظه مرا به یک طرف می

کشد و سرانجام می دانم که جایم کجاست . اینجا زندگیم

شوم و وحشتنک است و الآن سه ماه است که مریض هستم

و دم نمی زنم تو می دانی که وقتی هم که تهران بودم بعد از

زایئیدن همیشه وضع رحم من خراب بود و مهالجه می کردم .

از وقتی که آمده ام اینجا از همان روزهای اول حس کردم که

حالم دارد روز به روز بدتر می شود فقط توانستم یک مرتبه

پیش دکتر بروم و گفت تخمدان هایت ورم و چرک کرده و این

تازه نیست . شاید یک سال است و تو متوجه نشده ای و باید

زود معالجه کنی اما پرویز چه طور می توانستم هر دفعه 30

تومان پول دکتر بدهم و نسخه های گران گران بخرم . گفتم به

درک حالا می گویم به درک بعد هم خواهم گفت به درک من

فقط باید بمیرم . وقتی خوشبختی می رود بگذار برای همیشه

برود . حالا دیگر گاهی اوقا از شدت درد می خواهم فریاد

بکشم اما همه چیز را تحمل می کنم . شاید مرگم زودتر برسد

و مرا راحت کند . وقتی همه از من رو گردانده اند وقتی یک ماه

یک ماه از حال بچه ام خبر ندارم وقی تو که تنها تکیه گاه من

بودی به من پشت کرده ای دیگر زندگی را می خواهم چه کنم

پرویز شاید تو حرف هایم را باور نکنی شاید مرا دروغگو و

بدجنس و حقه باز بدانی اما منن فقط خیلی بدبخت هستم

همین و تنها گناهم این است که خیلی زود وارد زندگی

اجتماعی شدم . یعنی وقتی که دخترهای دیگر توی خانه

اسباب بازی می کنند و ظرفیت تحمل حقایق زندگی را

نداشتم و حالا شکست خورده و بدبخت این گوشه ی دنیا

افتاده ام و مطمئن هستم که اگر هم بمیرم از گرسنگی از

مرض از بدبختی و از نا امیدی ، هیچ کس خبر نخواهد شد .

پرویز بیشتر از این نمی نویسم نمی توانم بنویسم تو راقسم

می دهم جان کامی و به یاد روزهایی که با هم زندگی می

کردیم و همدیگر را دوست داشتیم و حالا حسرت یک لحظه

اش را می خورم اگر من بدی کرده ام مرا ببخش من عوض

شده ام خیلی عوش شده ام من بچه بودم و حالا زندگی

سخت مرا حیران کرده پرویز گذشته را فراموش کن و به خاطر

این که من لااقل بتوانم اینجا با فکر راحت درس بخوانم گاهی

اوقات برای من از حال کامی بنویس و مثل گذشته با من

دوست باش پرویز من نمی خواهم به دیگری تکیه کنم من می

خواهم همیشه تو را داشته باشم اگر می خواهی زن هم

بگیری باز هم بگیر اما دوست من باش به خدا همین قدر

راضی هستم فقط یک نامه برایم بنویس بنویس که چرا با من

قهر کرده ای پرویز تو را قسم می دهم فقط یکی بعد دیگر از تو

هیچ چیز نمی خواهم من نمی توانم رابطه ام را با گذشته ام

قطع کنم من همیشه خودم را مال تو و کامی می دانم بگذار

من لااقل با این امید دلخوش باشم بگذار من هم یک لحظه

زندگی کنم پرویز به خدا مریض و بدبخت هستم و تو نمی

توانی بفهمی که چه قدر به تو احتیاج دارم تو را به مرگ کامی

برایم نامه بنویس


فروغ


 



نامه ی شماره 3

 

سه شنبه 11 تیر

 

پرویز جان الان غروب است هیچ کس در خانه نیست تقریبا تنها

هستم باز هم به گوشه ی این اتاق پناه آورده ام باز هم فکر تو

مرا آزار می دهد مثل این است که دستی قوی با نیرویی غیر

انسانی همه ی وجود مرا در خود می فشارد حا عجیبی دارم

پلک هایم داغ است این حرارت در همه ی بدن من وجود دارد

امروز هم پستچی نیامد امروز هم مثل روزهای دیگر گذشت و

من در این انتظار کشنده باقی ماندم .

چه قدر زندگی سخت است پرویز عزیز چرا بیهوده سعی می

کنی مرا از خوددور سازی . چرا مرا در میان این مردمی ه جز

آزار دادن من هدف و مقصودی نداررند تنها گذاشته ای . من

اینجا نمی مانم من نمی توانم هر روز دعوا کنم هر روز کتک

بخورم من نمی توانم در مقابل کسانی که به تو و به من فحش

می دهند سکت بنشینم و با آنها رفتاری دوستانه داشته باشم

من اگر این چیزها را به تو نگویم برای چه کسی تعریف کنم

من از دست این غم به آغوش چه کسی پناه بیاورم به خدا من

زندگی در میان بیابان در زیر آفتاب سوزان را به ماندن در اینجا

ترجیح می دهم دیگر در آنجا کسی نیست تا در هر ساعت و

بر سر هر موضوع جزیی مرا فاحشه و نانجیب خطاب کند من

هم انسانی هستم شخصیتی دارم احساساتی دارم من یک

بچه ی دو ساله نیستم من نمی توانم هر روز موهای خودم را

درچنگ این و آن ببینم گوش من دیگر نمی تواند این سخنان

رکیک و این فحش های وقیحانه را بشنود . من قادر نیستم مثل

مجسمه بایستم و آنها به تو بد بگویند تو را فحش بدهند پرویز

این دنائت ها این پستی ها روح مرا از غم و درد فرسوده می

کند من این زندگی پر از جار و جنجال و دورویی و تزویر را

دوست ندارم بیا مرا ببر از دست این دیوانه ها نجات بده من

فقط در این دنیا تو رادارم فقط تو دوست من هستی ولی تو

کجایی تو چرا از من دوری کرده ای

برای آنها بنویس که مرا اذیت نکنند به من کاری نداشته باشند

من نه محبت آنها را می خواهم و نه کینه و دشمنی آنها را من

از این نوازش های مزورانه نفرت دارم اگر آنها به تو گفتند که

خوب هستی و دوستت داریم مطمئن باش دروغ گفته اند

کارشان همین است بی چشم و رو هستند .

من به هیچ کس کاری ندارم با هیچ کس جز در مواقع احتیاج

حرفی نمی زنم من جای کسی را تنگ نکرده ام من یک گنجه

بیشتر ندارم و همیشه آنجا می نشینم و از جایم حرکت نمی

کنم ولی آنها دست از سر من بر نمی دارند دل من خون است

پرویز من در اینجا در میان اینرذایل اخلاقی این دورویی ها و

بدجنسی ها زندگی محنت باری دارم لااقل اگر تو بودی پیش

تو می آمدم حالا کجا بروم ؟

این زندگی نیست این عذاب است پرویز تو را به خدا بیا نمی

خواهد آنجا بمانی ما اسباب زندگی نمی خواهیم بیا اینجا با

هم کار می کنیم من حاضرم کار کنم و زودتر قرض هایمان را

می دهیم هیچ چیز نمی خواهیم همین که با هم زندگی کنیم

کافی ست .

من اینجا زیادی هستم یک آدم زیادی مثل میهمانی که زیادتر از

حد معمول مزاحم صاحب خانه شود می فهمی چه می گویم

آنها با من این طور رفتار می کنند من نمی خواهم این طور

باشد من نمی توانم تحمل کنم که هر روز بالای سرم داد

بکشند کی می روی از دستت راحت شویم زودتر برو و یا چند

سال دیگر خیال ماندن داری

پرویز می بینی که چه گونه زندگی می کنم نمی خواهم مایه

ی ناراحتی تو باشم من نمی خواهم سربار تو باشم اگر لازم

باشد کار می کنم پرویز بیا به خدا تو را ناراحت نخواهم کرد بیا

با هم زندگی کنیم بیا مرا از دست این دیوها این جانی ها

نجات بده آنها با من و تو دشمن هستند فریقته ی ظاهرشان

نشو حیف تو که به اینها مهربانی کردی حیف تو که انسانیت به

خرج دادی

بیا عزیز من ما هیچ چیز نمی خواهیم من به هیچ چیز جز تو

احتیاج ندارم بیا مرا با مهربانی به روی سینه ات بفشار مرا

ببوس مرا نوازش کن مدت هاست از همه چیز محرومم مدت

هاست کسی با صممیت صورت مرا نبوسیده به چشم من

نگاه نکرده و حرف های مرا فریادهای مرا گوش نداده من تو را

می خواهم پرویز عزیزم تو را به خدا و به آنچه که نزد تو مقدس

است قسم می دهم بیا من به حد کافی تنبیه شده ام من جز

تو هیچ چیز نمی خواهم پرویز پرویز من اینجا خانه ی من است

بیچاره ما که تا به حال توانسته ایم در این لانه ی فساد زندگی

کنیم پدر و مادر من در مقابل چشم من به روی هم هفت تیر

می کشند من می ترسم من دیوانه می شوم من نمی توانم

این چزها را ببینم

پرویز به حال من توجه داشته باش . من به تو احتیاج دارم .

تو را می بوسم

خداحافظ تو


فروغ




 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:20 توسط ..:: ...سپیده... ::..


من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 

 

فروغ فرخزاد







لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:10 توسط ..:: ...سپیده... ::..

 

پرویز
جواب دادن به نامه ی تو خصوصا به مطالبی که در آن نگاشته ای برای من تا اندازه ای سخت و مشکل است تو از آنجا که درس حقوق خوانده ای از خودت مثل یک وکیل مدافع دفاع می کنی و سعی داری در نامه های من نقاط ضعفی بیابی و آن ها را دستاویز قرار دهی و مرا اذیت کنی و در ضمن خودت را بی تقصیر جلوه دهی . اول باید بگویم که اینجا دادگاه نیست و تو هم متهمی نیستی که برای تبرئه خودت احتیاج به این همه دلیل و برهان داشته باشی و من هم قصد محاکمه ی تو را ندارم فقط چیزی که هست تو نتوانسته ای مقصود مرا از به کار بردن ( شیرینی مفصل از ته قلب ) درک کنی تو فکر کرده ای که من هم مثل تمام دختران تشنه ی کلماتی هستم که جز گمراه کردن روحم ثمره و نتیجه ای ندارد
پرویز ... اصلا من چرا تو را دوست دارم ؟ ایا دختری که در پی عشق می رود که باهیجان و نوازش مصنوعی توام باشد و ایا دختری که در عشق فقط کلمات بی معنی و تعریف های خالی از حقیقت را هدف قرار می دهد هرگز نسبت به تو محبتی پیدا خواهد کرد و ایا اگر من دارای چنین صفاتی بودم و از تو همین توقع ها را داشتم می توانستم تا به حال با تو این قدر صمیمی و وفادار باقی بمانم و این قدر در قلبم نسبت به تو محبت داشته باشم . در صورتی که تو از تیپ مردانی نیستی که مورد پسند این گونه دختران قرار می گیرند . نه . من هیچ وقت مقصودم از نوشتن این کلمات این نبود که تو را وادار کنم از من تعریف کنی در صورتی که موجود فوق العاده ای نیستم . و هرگز از تو نخواستم که با کلمات دروغ حس نخوتت و غرور طبیعی مرا اطفا نمایی .
پرویز ... تو همه جا و حتی در مرحله ی عشق هم می خواهی از درسهایی که خوانده ای استفاده کنی به من چه مربوط است که تو حقوق دان ماهری هستی من وقتی همه ی قلب و روح و احساساتم را به تو تقدیم کرده ام طبعا از تو توقع محبت و صمیمیت بیشتری دارم و وقتی نتوانستم تو را ببینم و در حرکات و رفتار تو این محبت را بیابم از تو خواهش می کنم که آن را در نامه هایت منعکس کنی و تو در اینجا خیلی اشتباه کرده ای .
من هرگز نخواسته ام که تو در نامه ات از موی و روی من تعریف کنی یا اگر دامنه ی فکرت وسیع تر باشد قد مرا به سرو یا به آسمان خراش های امریکا تشبیه نمایی . اصلا اگر تو دارای چنین صفتی بودی ممکن نبود بتوانی با این قدرت و نفوذ در قلب من حکمفرمایی کنی من از مردی که سعی دارد روح ساده ی دختری معصوم را با کلمات فریبنده و اغوا کننده ی خود گمراه سازد متنفرم . من تو را برای این دوست دارم که متملق و گزاف گو نیستی من تو را برای این دوست دارم که هرگز تا به حال از من تعریفی نکرده ای و با این تعریف وسایل انحراف فکر و عقیده ی مرا فراهم ننموده ای . آن وقت پرویز ... ایا تو فکر می کنی من که فقط فریفته ی پاکی و نجابت ذاتی و صداقت و راستگویی تو شده ام می توانم از روش مبتذل و پیش پا افتاده ی عشق های امروز یعنی عشق هایی که با کلمات و نجابت به پایان می رسد پیروی کنم ؟ من که شرافت و آبرویم را بیش از همه چیز دوست دارم ...
پرویز ... تو هنوز نتوانسته ای مقصود مرا از نوشتن این کلمات درک کنی . تو نمی توانی تصور کنی که من چه قدر و تا چه اندازه احتیاج به محبت دارم من در زندگی خانوادگی هیچ وقت خوشبخت نبوده ام و هیچ وقت از نعمت یک محبت حقیقی برخوردار نشده ام . شاید این حرف من تا اندازه ای برای تو عجیب باشد . ولی اگر می دانستی باور می کردی . یک دختر جوان آن هم دختری که هیچ وقت پابند تجمل و تفریح و زرق و برق نیست وقتی ازطرف خانواده ، از طرف پدر ، مادر ، خواهر و برادر خود محبتی ندید وقتی در میان آنان کسی نبود تابتواند به فکر و احساسات و تمنیات روح و دل او وقعی گذراند طبعا وقتی کسی را پیدا کرد که همه ی آرزوهای خود را در وجود او منعکس و متمرکز دید به یک باره همه ی محبت و همه ی علاقه ی خود را به پای او خواهد ریخت و از خلال محبت و عشق او محبت های دیگری جست و جو خواهد کرد . محبت هایی که از آنها محروم بوده یعنی محبت مادر مهر پدر عشق برادر و علاقه ی خواهر...
پرویز... من همان طوری که برای تو شرح دادم در زندگی خانوادگی زیاد خوشبخت نبوده و نیستم . من مادر را دوست دارم ولی مادر من هرگز نتوانسته و نخواسته است برای من به راستی مادر باشد . پرویز ... من امروز چرا باید پنهان از او نامه های تو را دریافت کنم ؟ چرا ؟ مگر مادر نباید تنها رازدار و محرم اسرار دخترش باشد مگر من نباید همه ی غم ها و رنج های درونم را با مادرم در میان گذارم ؟ ولی مادر من هرگز با آن محبت و صمیمیتی که من آرزو می کنم با من روبه رو نشده و سعی نکرده است به اسرار دل من آشنا شود من پدرم را دوست دارم . ولی پدر من کجا می تواند و فرصت می کند به دختر جوانش توجهی داشته باشد . و در چه موقع وظیفه ی پدری خود رانسبت به من انجام داده است ؟ مگر پدر نباید راهنمای فرزندش باشد ؟ من به برادرانم علاقه دارم ولی آنها جز آزار دادن من و جز فراهم کردن وسایل ناراحتی من کار دیگیر نمی توانند انجام دهند آنها هیچ وقت با من صمیمی و یک دل نبوده و نیستند فقط من در میان افراد خانواده خودمان خواهرم را می پرستم زیرا او همیشه و در همه حال برای من حامی و پشتیبان فدکاری بوده است . به جز خواهرم هیچ کدام از آنها به وظیفه ی خود آشنا نیستند و آن روح صمیمی که بایددر میان افراد یک خانواده حکمفرما باشد در میان ما و من مسلما با این وصف نمی توانم خوشبخت باشم و از نعمت محبت های پاک و بی شائبه برخوردار گردم .
می دانی از تو چه می خواهم ؟... یک محبت بزرگ یک عشق سرشار یک محبتی که هر جز آن را محبتی دیگر تشکیل داده باشد من از تو می خواهم که با محبت خود به محرومیت های من در زندگی پاسخ دهی من در محبت تو محبت مادر مهر پدر و علاقه ی خواهر و برادر را جست و جو می کنم من از تو می خواهم در عین این که محبوب من هستی مثل پدر راهنمای من مثل مادر رازدار من و مثل خواهر تسلی دهنده ی من باشی . پرویز ... من هرگز از او نخواسته ام که در قالب کلمات فریبنده این محبت را آشکار سازی مقصود من از به کار بردن کلمه ی شیرین این نبوده است تو سراسر نامه ات را با جمله ی تو را دوست دارم و غیره پر سازی . نه ... پرویز ... تو اشتباه می کنی ... روح من تشنه ی محبت است . ایا یک نامه ی کوتاه یک نامه ی پر از دلیل و منطق می تواند روح تشنه ی مرا سیراب کند ؟ و ایا اگر تو به جای من بودی با این شدت دوست می داشتی چنین خواهشی از طرف نمی کردی .
نامه ی تو هر طور باشد برای من خواندنی ست ولی اگر جوابی به محرومیت های روحی من داده باشی تصدیق کن که خواندنی تر خواهد بود ومن به هنگام مطالعه ی آن احساس خواهم کرد که تو می توانی همه چیز من باشی و تو می توانی روح سرکش و محروم مرا تسلی دهی .
پرویز ... تو اشتباه می کنی ... تو تصور کرده ای من از خواندن نامه ای که سراپا نصیحت و راهنمایی باشد گریزانم و دلم می خواهد تو فقط نامه ات را به توصیف موی و روی من اختصای دهی . چه فکر باطلی . نه هرگز این طور نیست . تو مقصود مرا درک نکرده ای و من مجبورم از این به بعد هر کلمه ای که می نویسم یک صقحه را فقط به معنی کردن آن کلمه اختصاص دهم .
تو هنوز مرا شما خطاب می کنی ... من حرفی ندارم ... و این را به حساب تربیت تو می گذارم ... پرویز دیگر بقیه ی مطالب نامه ی تو جوابی ندارد و من جز این که رضایت بی پایانم را از طرز نوشتن نامه ی اخیرت اظهار کنم حرف دیگری ندارم قلبم هم شکسته است . می بینی که با چه خط بدی برای تو نامه می نویسم ... تقصیر قلم است نه من .
کارت پستال قشنگی را که برایم فرستاده بودی دریافت کردم از سلیقه ی تو از ذوق تو و از تبریکی که به من گفته بودی یک دنیا تشکر می کنم پرویز ... چرا نوشته ای که به وضع فعلی زیاد امیدوار نیستی . مگر به من و عشق من اعتماد نداری و نمی توانی باور کنی که من به خاطر تو حاضرم از همه چیز چشم بپوشم و سعادت زندگی در کنار تو را به دنیایی ترجیح می دهم و غیر ممکن است زندگیم را جز با تو با دیگیر پیوند دهم . به اینده امیدوار باش و همیشه به خاطر خوشبختی که انتظار ما را می کشد فعالیت کن مطمئن باش ما در کنار یک دیگر زندگی خیلی خوب خیلی ساده خیلی قشنگ خیلی شیک خیلی بدیع خیلی ارزان و خیلی ( متنوع ) خواهیم داشت پرویز افسوس که ریاضی دان نیستم اگر نه از فرمول انتهای نامه ی تو غلط می گرفتم به عقیده ی من بهتر بود نامه ات را با یک بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کردی تا در میان ابتدا و انتهای آن تناسبی برقرار باشد .
پرویز... من آن شب یک ساعت به تو سفارش کردم که اسمت را روی پاکت ننویس آن وقت تو با آن اسم کذایی و آن خطی که کاملا معلوم بود که خط توست وهمه هم فهمیدند نزدیک بود آبروی مرا ببری این دفعه برای کاغذ تو یک پاکت خودم نوشتم و فرستادم اسم تو جواد شریعتی است ولی فراموش نکن که این اسم مستعار فقط به پاکت تعلق دارد نه به کاغذ آن و تو دیگر احتیاج نداری زیر نامه ات را هم اسم مستعار بگذاری اسم خودت را بنویس من اسم خودت را بیشتر دوست دارم پاکت را حتما سفارشی کن چون اگر این کار را نکنی حتم دارم که این دفعه مامانم پاکت را باز کند و آن وقت نتیجه را خودت حدس بزن
پرویز ... سیروس به من می گفت که به تو بگویم اگر میل داشته باشی می توانی نامه هایت را شخصا به اداره ی ترقی ببری و به دست او بدهی و نامه های مرا از او دریافت داری به عقیده ی من این طریق خیلی خوب است چون گذشته از این که خطری ندارد بین تو و سیروس هم صمیمیتی و رفاقتی ایجاد می شود که بی فایده نیست . عقیده ی تو را نمی دانم ولی اگر این روش را نمی پسندی حتما باید نامه ات را سفارشی کنی فراموش نکن ... اسمت هم جواد شریعتی است .
پرویز ... خیلی نوشتم دیگر خسته شدم ولی یک موضوع کوچک مانده و آن این است که می خواهم از فرمول ریاضی تو استفاده کنم و نامه ام را با آن به پایان برسانم ( بدت نیاد وزیاد هم به خودت مغرور نشوی و نگویی که من چه قدر ریاضی دان ماهری هستم ) من به موقعش از تو خیلی ماهرتر می شوم و می توانم ادعا کنم که تو در آن موقع نمی توانی بین من و خانم دبیرمان تفاوتی قائل شوی
پرویز من تو را .... برابر دنیا دوست دارم و ... برابر کرات سماوی می پرستم و ستایش می کنم
خداحافظ تو
فروغ
21/4/1329




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:10 توسط ..:: ...سپیده... ::..


در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی ؟

در شب کنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن هیچ .

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را خواهد برد

باد ما را خواهد برد

 

فروغ فرخزاد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:20 توسط ..:: ...سپیده... ::..

در انتظار خوابم و صد افسوس

 

خوابم به چشم باز نمیاید


اندوهگین و غمزده می گویم


شاید ز روی ناز نمی اید


چون سایه گشته خواب و نمی افتد


در دامهای روشن چشمانم


می خواند آن نهفته نامعلوم


در ضربه های نبض پریشانم


مغروق این جوانی معصوم


مغروق لحظه های فراموشی


مغروق این سلام نوازشبار


در بوسه و نگاه و همآغوشی


می خواهمش در این شب تنهایی


با دیدگان گمشده در دیدار


با درد ‚ درد ساکت زیبایی


سرشار ‚ از تمامی خود سرشار


می خواهمش که بفشردم بر خویش


بر خویش بفشرد من شیدا را


بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت


آن بازوان گرم و توانا را


در لا بلای گردن و موهایم


گردش کند نسیم نفسهایش


نوشد بنوشد که بپیوندم


با رود تلخ خویش به دریایش


وحشی و داغ و پر عطش و لرزان


چون شعله های سرکش بازیگر


در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد


خکسترم بماند در بستر


در آسمان روشن چشمانش


بینم ستاره های تمنا را


در بوسه های پر شررش جویم


لذات آتشین هوسها را


می خواهمش دریغا ‚ می خواهم


می خواهمش به تیره به تنهایی


می خوانمش به گریه به بی تابی


می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی


لب تشنه می دود نگهم هر دم


در حفره های شب ‚ شب بی پایان


او آن پرنده شاید می گرید


بر بام یک ستاره سرگردان

 

فروغ فرخزاد





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:54 توسط ..:: ...سپیده... ::..

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












Javacity